داستان کوتاه

جستجو در تــو دلـــیــا:

×

تبليغات

 

نويسنده : toodelia بازديد :405
داستان کوتاه

تاريخ ارسال:یکشنبه 13 تیر 1395 ساعت: 15:26
ديدگاه ها:نظرات(0)

نصیحت معلم

 

مادری فرزند خود را نزد معلم برد و گفت:

- این پسر مرا اطاعت نمی کند، او را بترسانید!

معلم که ریش درازی داشت، آن را جمع کرده و در دهان خود فرو برد و به کله اش حرکت شدیدی داد و چنان فریادی کشید که زن، از وحشت نقش بر زمین شد.

وقتی به هوش آمد، به معلم گفت:

- زهره ی مرا بردی. من از شما خواستم که پسر را بترسانی؛ نگفتم که مادر را بترسانید!

معلم پاسخ داد:

- فرقی ندارد؛ وقتی عذاب نازل شود، خشک و تر با هم می سوزند.

 

 ===================

 

 پسر سوم

 - من سه پسر دارم. اولی، هر چه می گوید، باور می کنم؛ چون تمام حرفهایش راست است و تاکنون دروغ نگفته است.

دومی ، هر چه می گوید، باور نمی کنم، زیرا تمام حرفهایش دروغ است و تاکنون سخن راستی بر زبان نیاورده است.

اما سومی ، خدا مرگش دهد که مرا سرگردان کرده و نمی دانم کدامیک از حرفهایش را باور کنم؛ زیرا گاهی راست و گاهی دروغ می گوید.

 

 ===================

  

آرایشگر ناشی

 

آرایشگری ناشی، تیغ کندی برداشت که با آن سر یک دهاتی را بتراشد. اما مرتب سر او را می برید، و ضمن کار می خواست با مشتری حرف بزند تا سوزش جراحت را به فراموشی بسپارد؛ پس از او پرسید :

- آقا جان شما چند برادر هستید؟

روستایی گفت :

- دو برادر هستیم؛ ولی گمان می کنم که یکی از برادرها زیر تیغ شما مرحوم شود و از دنیا برود!!!!

 

===================

 

 امتحان تحصیلی

 

روستازاده ای را پدر به تحصیل علم فرستاد. پس از چند سال که به زادگاه خود بازآمد، دانشمندان آزمایش کردند، او بیسواد از آب درآمد.

پدر پرسید:

- در این مدت دراز ، عمر را چگونه گذراندی که حاصلی برای تو در بر نداشت؟!

پسر گفت :

- یک روز من بیمار می شدم؛ یک روز استادم. یک روز من گرمابه می رفتم؛ یک روز استادم. یک روز من لباس می شستم؛ یک روز استادم. و روز هفتم که جمعه بود.

 

 ===================

  

کند فهم

 

دانش آموز از معلم خود پرسید:

- چرا اشخاص نفهم را به گاو تشبیه می کنند؟

معلم گفت:

- در یکی از روزها ، عده ای برای تماشای حیوانات به باغ وحش رفته بودند. آنها دیدند که همه ی حیوانات می خندند. غیر از گاو!!!

فردای آن روز ، همان عده باز هم به باغ وحش رفتند و مشاهده کردند که برعکس روز قبل ، امروز گاو می خندد و سایر حیوانات ساکت هستند.

وقتی علت را از مسئول باغ وحش پرسیدند ، او گفت :

- دیروز، میمون حکایت خنده داری نقل کرد که همه ی حیوانات خندیدند؛ ولی گاو، تازه امروز موضوع را فهمید و خنده اش گرفته است.!!!

 =================== 

 

گم شدن همراه خر

 

مردی خر گم کرده بود، گرد شهر می گشت و شکر می گفت، گفتند: چرا شکر می کنی؟ گفت : از بهر آن که من بر خر ننشسته بودم وگرنه من نیز امروز چهار روزی بودی که گم شده بودمی..

 

 ===================

 

موش و گندم ها

 

شخصی با دوستی گفت: پنجاه من گندم داشتم، تا مرا خبر شد، موشان تمام خورده بودند. او گفت: من نیز پنجاه من گندم داشتم تا موشان را خبر شد، من تمام خورده بودم.

 

 ===================

 

درویش و نماز

 

درویشی گیوه در پا نماز خواند. دزدی طمع در گیوه ی او بست. گفت: با گیوه نماز درست نباشد. درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد ، گیوه باشد.

===================

مي پسندم نمي پسندم
مطالب مرتبط
بخش نظرات

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 143
کل نظرات کل نظرات : 0
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاين افراد آنلاين : 0
تعداد اعضا تعداد اعضا : 1

آمار بازديدآمار بازديد
بازديد امروز بازديد امروز : 0
بازديد ديروز بازديد ديروز : 0
ورودي امروز گوگل ورودي امروز گوگل : 0
ورودي گوگل ديروز ورودي گوگل ديروز : 0
آي پي امروز آي پي امروز : 0
آي پي ديروز آي پي ديروز : 0
بازديد هفته بازديد هفته : 1
بازديد ماه بازديد ماه : 12
بازديد سال بازديد سال : 124
بازديد کلي بازديد کلي : 124

اطلاعات شما اطلاعات شما
آي پي آي پي : 216.73.217.165
مرورگر مرورگر :
سيستم عامل سيستم عامل :
تاريخ امروز امروز : شنبه 16 آبان 1405

عضویت در خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه ی سایت تودلیا کلیک کنید

 

/page/telegramch

تبلیغات

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید